How to train your Dragon

April 30, 2010 at 4:42 pm (film, Uncategorized)

Momkene Daastaan be Noi tekraari baashe VALI …KHOSH-HAALAM in kaare DREAM WORKS khaabe jome asr ro  HESAABI az cheshaam paround…

Advertisements

Permalink Leave a Comment

عاقبت نگاه کردن به دخترها

April 25, 2010 at 12:24 pm (funny, Uncategorized)

یه روز رسید که دخترها حالشون از پسرهایی که بهشون نگاه میکردن به هم خورد.پسرها هم وقتی که این نکته رو فهمیدن با هم تصمیم گرفتن که یک هفته به هیچ دختری نگاه نکنن.روز اول دخترها عین خیالشون نبود و احساس خوبی داشتن.روز دوم با تعجب به پسرهایی که بی خیال از کنارشون رد میشدن نگاه میکردن.روز سوم میخواستن یه جوری جلب توجه کنن.روز چهارم افسرده شدن.روز پنجم گریه کردن.روز ششم بیمارستان روانی بستری شدن و روز هفتم خودکشی کردن.پسرها که از این موفقیت احساس خوبی بهشون دست داده بود روز اول جشن گرفتن.اما چون فشار زیادی بهشون در هفت روز گذشته اومده بود و به هیچ دختری نگاه نکرده بودن و داشتن خفه میشدن،وقتی دیدن دیگه هیچ دختری نمونده که بهش نگاه کنن،رفتن و اون پسر احمقی که پیشنهاد یک هفته بی نگاهی رو داده بود را آوردن و اونقدر با گوشه ی موبایل زدن تو یه جاهاییش تا مرد.باقیش رو دیگه ما فرار کردیم و ندیدیم چی شد…از اینکه داستان اینطوری تموم شد وافعا معذرت میخوام

bozorgmehr e hosseinpour

Permalink 2 Comments

آرزوهایی از ویکتور هوگو

April 25, 2010 at 10:55 am (NICE TEXT, Uncategorized)

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

Permalink 4 Comments

Shokouh

April 20, 2010 at 2:14 pm (NICE TEXT, poem moem)

چه کسی براندامت چاقو کشید؟

چه کسی برآن تبر زد؟

آیا برگ های ابریشمینت تاراج کولاک ها شدند؟

آیا بازوان ظریفت هیمه ی اجاق ها شدند؟

از طالع تلخت قهر کردی آیا؟

کندی زیبای بی سر

هر چند تو را از بلندی ها بر زمین زدند

شکوه و زاری نکن

نه نامها نه چاقوها و نه تبرهایشان

هیچ کدام نمی ماند

اما بلندی هایی که تو بر آنها زیستی

همیشه می ماند

رامیز روشن ( آذربایجان)

Who scratched your body with knife?

Whose are toppled you down?

Were your silken leaves plundered by the tempest?

Were your tender arms burnt in the stove?

Are you crossed with your bitter destiny?

You the beautiful beheaded log Although you were brought down from the heights

Don’t moan

Because the names, scratches and the axes will vanish

But the heights will live on

Ramiz Roshan ( Azarbaijan)

Permalink Leave a Comment

“شکست” وجود ندارد

April 18, 2010 at 5:26 pm (Daily life, NICE TEXT, Storyُ)

جك از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که

مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل

بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك

آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

جك گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»

مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»

جك گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»

يک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

جك گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و 998 دلار سود کردم.»

مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهره‌برداري هست.

Permalink Leave a Comment

قضاوت شتابزده

April 16, 2010 at 12:15 pm (NICE TEXT, Storyُ)

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران
در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و
از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و
ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای
پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای
اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

Permalink Leave a Comment

گروه 99

April 16, 2010 at 12:10 pm (NICE TEXT, Storyُ)

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح­ روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر ” یکصد ” سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند

Permalink Leave a Comment

BAA POUZESH

April 15, 2010 at 4:56 am (Personal Experience)

Khodaai nemifahmam…che aayedi daashte baraat AAKHE AADAME HESAABI ke comment-haaye man ro filter kardi???

felan ke LANO NEFRINE man poshte sarete

Permalink 2 Comments

چطوری جوون بمونیم؟

April 9, 2010 at 5:47 am (NICE TEXT)

1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!

این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه

بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن

خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.

2 دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت  رو برای خودت نگه دار!

آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن

( اگه خودت جزو این دسته ای حواست باشه!)

3- دائم در حال یادگیری باش!

سعی کن بیشتر راجع به کامپوتر، کارهای دستی،باغبانی و خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری

هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه

“مغز بیکار پاتوق شیطانه”

این شیطان هم اسمش آلزایمر ِ

4- از چیزهای ساده، لـــذت ببر

5- اغلب بخنـــــد، قهقهه های بلند و طولانی

اونقدر بخند که نفست بند بیاد

اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون

6- گاهی اوقات یه کم اشک بریز

سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده

تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم

پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن

7- دور و اطرافت رو با آدمهاو چیزهایی پر کن که دوستشون داری

با د وستها و فامیل، با یادگاری هات، حیووون خونگی، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی

خوب حالا  خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟

بگو ببینم، رابطه ات با خدا چطوره؟

8- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!

اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی

اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی

اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر

9- به سمت ناراحتی ها ت سفر نکن!

برو به یک مرکز خرید، برو به یه محله ی دیگه، حتی برو یه کشور دیگه

اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه

10- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده

اگه این نوشته رو حداقل برای چند نفر نفرستی، هیچ اشکالی نداره؛هیچ اتفاقي هم نمی افتد؛ ولي

اگر خودت را شاد وسلامت و موفق نگه نداری؛ آن زمان که بايد نگران آينده باشی!

PS: MAMNOUNAM ke ino baa man share kardi

Permalink Leave a Comment

Bahaar o Masti o…

April 7, 2010 at 1:29 pm (NICE TEXT, poem moem)

 

ما مست از سخانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم

مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم

از روزهایی که هنوز نیامده اند

از آزادی که در طلبش بودیم

از آزادی که ذره ذره به دست می آوریم

پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند

حتی لاکپشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند

زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند

یانیس ریتسوس( یونانی)

We are drunken of the words not cried out yet

Of the kisses not given yet Of the days not arrived

Of the freedom we have strived for

Of the freedom we have achieved speck by speck

Raise the flag for slap on the face of winds

Even tortoises who know where they are heading

Can reach the finishing line before the rabbits who don’t

Yanis Ritsos (Greece)

Permalink Leave a Comment