WELCOME TO my MADHOUSE

November 5, 2012 at 6:50 pm (Mad House, Personal Experience)

یه روزهایی وسط اون همه کار و فشار محیط کاری میدیدم و میشنیدم…سنگین میشدم…دیوانه میشدم…روحم میشد یه خروار…گلوم باد میکرد…چی به دادم میرسید؟ عشقم این بود که شبا برم پیاده روی…فکر میکردم لااقل اینطوری با اعصاب داقون نمیرم خونه و مامان نمی فهمه…هرکس و ناکسی دستور میداد…هرجور دلشون میخواست سواری میگرفتند …بعضی ها هم که عاشق زندگی انگلی بودند…تقصیری نداشتن..من خر خوبی بودم براشون…ولی نمیدونن من دلم میخواد کمک کنم…کاری که از دستم بر میاد انجام بدم…
یه روز دیگه درز لبامو یه مو باز کردم…گله کردم لب به شکایت باز کردم…اونوقت همه گفتن همش تقصیر خودته…چرا تاحالا به کسی چیزی نگفتی؟؟؟اییییییییییییییین همه سال؟؟؟ حالا چرا میگی؟؟؟؟ فقط یه جمله گفتم: گفتم آخه دیگه به مادرم توهین کردن…
بعد سالها هنوز هم میگن تقصیر خودته …عادت داری ماله بکشی..بورو تو شکمشون…چرا تو زجر بکشی بزار حساب کار دستشون بیاد…!!!!؟؟؟؟
بابا بفهمین من نمیتونم…من نمیخوام …حوصله ندارم…دلم آرامش میخواد…میخوام سرم تو کار خودم باشه کسی عالم مستانه ای که توش هستم رو پاره نکنه…جایی که من بزرگ شدم زیر آب نمیزنن…به من یاد دادن همه با هم یه خونواده ایم…اگه کار خراب میشه ، فرد نیست گروهه که کارش ایراد داره…من اگه هوای همکار و هم اتاقیم رو داشته باشم یه روز هم اون پشت من در میاد… بابا از یه روح هنری چه انتظرهایی دارید…
ولی دیگه از امشب دادهامو اینجا میزنم…نه…تو فقط بخون و سکوت کن..من همزاد پندار نمیخوام…من تئوریسین نمیخوام…من میخوام فقط باشی ..پا به پام و از دید من ببینی و بشنوی…درک کنی وقتی از ته دل فریاد میزنم
WELCOME TO my MADHOUSE

Advertisements

Permalink Leave a Comment